![]() |
![]() |
|
| ( خاطرات من ) |
|
دستي نيست تا نگاه خسته ام را نوازشي دهد. اينجا ،باران نمي بارد… فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند…! نامردمان عشق نديده ، خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم ! دلم مي خواهد آنقدر بنويسم تا نفسهايم تمام شود. آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ، تا سرم ، فرياد کنند. بوي غربت کوچه ها امان بُريده است…! مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا … دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را عرضه کند ، ولي واژه ها باز هم غريبي مي کنند. مي خواستم ، کاغذي بيابم منت نگذارد، تنش را بدستانم بسپارد، تا نوازشش دهم ، اما ، اعتمادي نيست…! اين لحظه ها ي لعنتي ، باز هم مرا عذاب مي دهند… اين دقيقه هاي بي وفا ، بي وجدانترين ِ عالم اند…! دستي نيست تا دستهاي خسته ام را گرم کند… نگاهي نيست ، تا مرا اميد دهد… نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم، اينجا، آخرين ايستگاه عاشقيست.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:30 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نام : مسعود
شهرت : همدرد زادگاه : ویرانه نام پدر : رنج نام مادر : درد چراغم : شمع مونسم : شب کارم : حسرت یارم : انتظار دردم : فراغ فریادم : سکوت سقفم : آسمان ارزویم : مرگ جرمم : زندگی |
| پیوندها |
|
گوگل |
|
RSS
|